جور دیگر باید دید
امروز بعد از ماهها دوباره خواستم اینجا بنویسم ...شهریور ۸۵ اخرین پستی که نوشته بودم ۱۱ ماه گذشت.. بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین.... باورم نمیشه انقدر سریع گذشت یه چشم به هم زدن ...روزگار عوض شد ادمها چهره واقعی خودشونو نشون دادن اونی که ادعای محبت داشت حالا اسیر حسرت شده و غم گذشته ها رو میخوره اینجا مال من نبود من یکی بودم از بین همه اونهایی که قرار بود بیان اینجا و بنویسنن قرار بود حرف تازه ای بنویسم قرار بود یه جور دیگه نگاه کنیم قرار بود چشمها را بشوییم... میبینی کار ساده ای نبود رفیق نیمه راه بودیم انگاری... حالا کجایید ؟ سارا شهرزاد غزل مرضیه مریم ... نمیخوام بگم اومدم که شروع دوباره ای داشته باشم دوباره اینجارو احیاء کنم ... نه اصلا نمیدونم چی شد یهو هوایی شدم بیام اینجا بنویسم ... مثل یه کلبه کوچیک وسط جنگل جایی که فقط سالی یک بار اونم وقتی از همه خسته ای وقتی میخوای یه مدت با خودت خلوت کنی اینجا مثل همون کلبه است وسط جنگل زندگی... یه روزهایی میخواستم اتیشش بزنم یه روزایی تبر به دست اندیشه نابودی شو داشتم میخواستم نشونه ها رو پاک کنم هر چی که منو یاد گذشته ها مینداخت ولی حالا .... خب زندگی میگذره سعی کنیم خاطره خوبی برای دیگران باشیم. یا حق. باز باران با ترانه میخورد بربام خانه قطره قطره میزند اهنگ باران بر دلم شوری دوباره پنجره باز است وباران میهمانی بی بهانه ابری سرد دلم را فرصتی ده عاشقانه تا که ریزد اشک چشمانم چو باران با ترانه با گریه میپرسم که می ایی؟ با خنده میگویی که می ایی قندیل سرد لحظه ها را میشمارم ایا تو می ایی؟ کلی تردید دارم نومیدوارم غمگین و دلخسته به راهت دیدگانم دنیای حرفی درنگاه بیقرارم من ابر تلخ انتظار—باید ببارم درانتظار لحظه ای که توبیایی ساعت گرفته گرد قلب من اما—درد وقتی که غمگینم نمیدانم کجایی؟ این شعری رو که می نویسم سروده ی یکی از دوستان خوب قدیمی و هنرمندم خانم فرزانه کورانی است. امیدوارم هر جا که هست موفق باشه. می خوام از روزی که رفتی و نمی دونی بگم می خوام از حال من واز کل شمعدونی بگم دیگه باشی یا نباشی واسه من فرقی نداره تو همون سایه ای هستی تو گذر کنج دیواره دیگه تصویر نگاهت توی ذهن من نمونده منم و عشقی که سالهاست منواز درون سوزونده حالا رفتی و تموم شد دل و باختن آشنایی قصه ی رفتن وموندن قصه ی عشق و جدایی دیگه واسه من دروغه که به عشق تو اسیرم وقتی می رفتی می گفتی که بدون تو می میرم یادته وقتی می رفتی دلمو خیلی شکستی حالا دیگه تنها هستم توی خاطرم تو نیستی روزای اول رفتن دل من بهونه می کرد توی آسمون عشقش تو رو هی نشونه می کرد ولی حالا دیگه حتی نمی خوام پیش تو باشم می خوام از گذشته ها و می خوام از فردا رها شم دیگه اسمی از وجودت منو یادت نمیاره حتی عشق پاکمون هم یادی از مرگ بهاره اما نه یه حس پاکی منو چشم به رات می ذاره دل من با همه سردیش می گه که دوست می داره! هیاهوی عجیبی داشت... باد با شوق زمستانی...دلم برفی شده...دیدم سکوت خشک پنهانی... دلم می خواست با باران که تر می کرد زمین را خود..........من هم اشکی بریزم تر کنم این سرنوشت بی خود خود را ولی افسوس ولی افسوس از این تقدیر اجباری!!!!!!!!!!! يادت هست چه برايت نوشتم؟ (هروصلي را پايانيست ) اما چه زود وصال تو براي من پايان يافت تا امدم لحظه اي شيريني حضور تورا حس كنم تا خواستم از گرماي وجودت بهره گيرم ولحظه اي به چشمانت بنگرم تمام شد به تو قول دادم هيچوقت عاشقت نشوم هيچگاه تصور دوست داشتنت را نكنم اري من گفتم اما مگر افسون چشمانت به من فرصت داد؟ درياي خنده هايت مرا درخود غرق كرد باوركن من اختياري از خود نداشتم اگر ميخواهي كسي را سرزنش كني اين من نيستم گناهي ندارم تو بايد قلبم را مجازات كني اختيارش با من نيست سركش شده هركار بخواهد ميكند چه كنم؟ نميتوانم درقفس سينه حبسش كنم تا لحظه اي غفلت ميكنم عاشق ميشود اري گناهكارواقعي اوست تقديم به تو اين تو و اين لحظه اي غفلت ميكنم عاشق ميشود اري گناهكارواقعي اوست تقديم به تو اين تو و اين قلب سوزان من ميتواني بشكني؟ يكبار شكست خرد شد اما دوباره ايستاد اين بار نميدانم چه ميشود شايد براي هميشه سياهش كردم يه قلب سنگي اينطور بهتر است نه ؟ لااقل ديگر اسير كسي نميشود ديگر مراقبت نميخواهد چون چشمي ندارد كه افسون ديگري شود.... در محكمه اي كه تو قاضي و مدعي هستي مجرم تنها قلب سوزان من است مطمئن باش هر حكمي كه صادر كني روي چشم اعتراضي ندارم ........ حال اين تو و اين قلب گناهكارمن انتقامت را بگير و رحم نكن !!. شب رادر شعله های سرد زمستان رها کردم وبرای روز از روزهای بی قراریم سخن گفتم شاخه گلی دریافت نکردم گلی از روی ترحم چه کسی جرات کرد که به من دختر مغرور زمان ترحم کند! به آتش می کشم قلب پر از تشویش اورا تا دگر قلب پر از احساس خود را برای ترحم نفرستد به در خانه ی ما! خانه ام خاليست امرز ديگر عطر تو فضاي دلم را معطر نميكند ديگر چشمان منتظرم فروغ نگاهت را شكار نميكند درميگشايم اما ديگر تونيستي كه با لبخندي پذيرايم باشي و مي ايستم... خانه بي تو انگار ويرانه اي ميماند سوت و كور نيستي تا دوباره با دستهايت مرحمي بر خستگيهايم باشي تا با مهربانيت ياورم باشي نيستي.... واي چه كردم من؟ دل مهربانت را با سنگ دليم شكستم ميدانم صبورانه تحمل كردي و جز اشك چشمانت دم نزدي و من چه ظالم بودم كه گوهر اشكهايت را قدر ننهادم اغوش گرمت پناه تنهايي ام بود و شانه هايت محمل اشكهايم من پرنده اي بودم كه عشق تو بال پريدن بود و هواي تو اسمان پروازم مغرورانه اوج گرفتم در اسمان تو بالا بالا و بالاتر رفتم وديگر تورا نديدم دستانت را نداشتم كه پناهم باشد و چشمانت نبود كه نظاره ام كند و سقوط......... ولي دريغ و افسوس از اين خيال واهي يه روز بشه دوباره كه باز منو بخواهي نه...از نگاهت ميخوانم كه سرد وبي قراري ديگه عشقي به من نداري.......... *** از روزی که متولد می شویم تا پایان زندگی زمینی راه های بیشماری را در جستجوی عشق طی می کنیم. مهمترین رابطه ای که می توانیم در تمام طول زندگی خود داشته باشیم رابطه ای است که با خود داریم ومهمترین رابطه ای که باید بهبودش دهیم رابطه ای است که با خودمان داریم وکسی که بیش از هر کس دیگری نیاز دارد عاشقش شویم خودمان هستیم. در زندگی خویش به این مفهوم که خودم را دوست داشته باشم باید سخت ایمان داشته باشیم عشق در بیرون از ماوجود خارجی ندارد. عشق همواره از درون خود ما می جوشد واز کوزه همان تراود که در اوست!همواره منبع ومنشا هر عشقی که احساس می کنیم خودمان هستیم. هیچ کس نمی تواند عشقی را که هرگز ندانسته ایم نثار ما کند! عشق هرگز مبادله و معامله نمی شود. عشق حالتی از بودن است که یا در آن هستیم یا نیستیم! عشق درونی خود را احساس کنیم وبا آن در تماس وهمدلی باشیم آنگاه خواهیم دید که ما خود عشق هستیم! گوش کن یک نفر آن طرف پنجره ی بسته تو را می خواند و نسیم لای این پرده ی آویخته را می کاود تا تو را در یابد نور خورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است لب درگاه تو در یک قدمی می ماند قلب این پنجره از دست غم پرده به تنگ آمده است پرده را برداریم دل این پنجره را باز کنیم تا که آن نور سپید به سلامی آرام لب این قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند گوش کن یک نفر در تو تو را می خواند و خدایت آرام در دل تنگ تو آهسته تو را می کاود ... 
سلام
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت
15:59 توسط سعید| |
نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت
12:51 توسط سعید| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت
0:52 توسط سعید| |
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت
19:59 توسط سارا| |
هوای باد و بارانی ...دلم اشوب رفتن بود...از ان اوای ریزش هم دلم غمگین ماندن بود...
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت
13:47 توسط مریم| |
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت
0:31 توسط سعید| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت
22:46 توسط سارا| |
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت
11:21 توسط سعید| |
تا زمانی که خودمان را دوست نداشته باشیم قادر نخواهیم بود به کسی عشق بورزیم یا از عشق کسی بهره مند شویم. عشق به خویشتن سرآغاز عشق جاودانه است.
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت
9:35 توسط سارا| |
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت
19:49 توسط شهرزاد| |

